توضیحات
ماجرا در یکی از روزها در شهر کوچک و آرام «لامونیک بیبر» آغاز شد. تابستان به سر میرسید. روز مثل یک پلنگ بزرگ و پشمالو از جنس زمان، خوابیده بود. پرندهها توی درختها و خرگوشها توی لانههایشان جیرجیر میکردند. یک روباه عاشق از کنار راه آهن میدید و به یاد روباه مادهای که قدیم دوستش داشت، سوت میکشید. بالای تپهی بوستر، دخترکی با کتاب جایزهها را پینه دوز میبرد سرگرم بود. اسم این دخترک «پلی» بود…
نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.